خرید بک لینک
این نیز بگذرد...می دانی وقتی میگویی این نیز بگذرد چه دردی را از سینه می گذرانی...میدانی همه این بگذردهایی که می گویی عمری از تو می برد...می گویی می گذرد ولی این زخم شاید دیری نگذرد باز سر باز کند و بسوزانتت...میگذرد اما تلخ ... پیش می رود اما به چه قیمت... به قیمت سوزاندن بهترین دقیقه ها و ثانیه ها و لحظه های عمرت...میگذرد و باز زیر لب میگویی این نیز میگذرد... تمام غم ها و سختی ها و شادی ها می گذرند و  دفتر خاطرات زندگیت پر می شود  از حسرت ها و ای کاش ها... این نیز میگذرد فقط یادت باشد آنچه را که از سر می گذرانی باری دیگر به تماشایش ننشینی...بگذاری توی صندوقچه و قفلی اهنی بر درش زنی و هرگز سراغش را نگیری و پی اش نروی... نمی شود توهم نروی باز ذهنت تو را به آن روزها می کشاند... به ثانیه و لحظه های آن روزها... و باز می بینی زخمی بعد از مدت ها سرباز کرد و باز دلت مملو شد از تمام خاطرات رفته ت... می بینی پس نمی گذرد... هر آنچه در زندگی رخ می دهد نقطه ای می شود در میان خاطراتمان.چه تاریک باشد چه روشن.... فراموشی در دنیایمان معنایی ندارد... آن هایی که آمدند چند روزی ماندند و رفتند....حک شدند در قاب خاطرات.... هرچند گاه یادشان که می افتیم دلتنگ آن روزها می شویم و باز تهش می رسیم به ای کاش ها و حسرت ها و نداشتن ها.... 

برچسب: نویسنده: ساناز حسینی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 0:20

دل نوشته...حسرتمیگفت دوستش داشتم...شاید هم عاشقش شده بودم....تمام آینده و زندگیم را با او تصور کرده بودم...میگفت شب و روزی نبود که به یادش نباشم و توی  روز مره گی هایم با او زندگی نکرده باشم...میخواستمش با تمام وجودم...بارها خواسته بودم وقتی دیدمش بگویم، بگویم که بدون او زندگیم برایم بی معناس...اما انگار زبان قفل حرف های مردم شده بود...دیگران چه می گفتند...چقدر حرفهای مردم برایم مهم شده بود...اینکه درباره م چه فکر میکنند و چه حرفهای می زنند...انگار عشق جرم بود و عاشق محکوم بود به سکوت...شاید هم خودم را می خواستم بسپارم به دست سرنوشت...به قول رفیقی که میگفت اگه قسمتت باشد زیر سنگ هم باشد به تو می رسد و من منتظر قسمت و تقدیر بودم....اما انگار زندگی بی رحم تر از این حرف ها بود....قسمت و سرنوشت را باید خودم می ساختم ...افسوس که دیر فهمیدم که برای داشتن باید جنگید... تلاش کرد....وقتی به خود امدم درگیر زندگیم بودم و از عشق روزهای جوانیم خبری نبود...چه بر من گذشته بود...چه آسان از عاشقی دست کشیده بودم ....بر چشم برهم زدنی دنیایم تغییر کرد....بزرگتر که شدم دیدم افسوس هیچ چیز سرجایش نیس...جوانی ام رفته من مانده ام و یک حسرت ابدی....نه سرنوشت نه قسمت کاری برایم نکرده بود....از جنگیدن فرار کرده بودم و حسرت را به دوش می کشیدم....زندگی بر وفق مراد نگذشت و برف پیری بر سر رویم نشست....حالا در پس تنهاییهایم خبری از حرف مردم نبود.... مردم درگیر زندگی خودشان بودند و من غرق در تنهایی خودم....لیلا اسلامی گویا

برچسب: نویسنده: ساناز حسینی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 0:20

شب ها....شب که می شود خروارها خاطره می ریزد توی  فکرت...خاطره های تلخ شیرین... آمدن ها و رفتن ها... شروع شدن ها و پایان یافتن ها... آشنایی ها و جدایی ها....همه در پلک برهم زدنی می آید  و تو را می کشد در تمامی روزهای رفته ت...دلت تنگ می شود...بغض گلو گیر راه نفست را میبندد...با تمام خستگی میخواهی پناه ببری به خواب و یادت برود چه روزهای را گذرانده ی...نمی شود...خاطرات چون پتک محکمی توی سرت کوبیده می شود....نمی فهمی کی از خانه  زده ی بیرون...به خود که می آیی ته مانده سیگارت توی دستت مانده ...سیگاری بعدی روشن می شود و پک های محکم و دودهای که حلقه می شود و از بینی و دهانت بیرون میزند....شب بیشتر بی قرارت میکند....عادت کرده ی هر شب ساعتی از خانه بیرون بزنی  و با خودت و شاید با خاطرات خلوت کنی...از گذشته چه می خواهی که هر شب در کوچه  پس کوچه هایش به دنبال گمشده ای....شاید نمیخواهی بپذیری  آنچه که تمام شده دیگر تمام شده...قدم هایت را سنگین برمی داری...گاه می ایستی و از خودت می پرسی...زندگی همین بود.....آرزوهایت را بر باد رفته  می بینی و خودت را می سپاری به دست سرنوشت ....این نیز آرامت نمی کند.....شاید فهمیده ی که هیچ چیز هیچ وقت تمام نمی شود....خاطره ها با هر خیابانی کوچه ی کافه ی... غذایی رنگی  هوایی .... هر چه را که می بینی تکه ی زنده می شود توی ذهنت...آدم ها می آیند وقتی بر شنزار قلبی پای میگذارند جای پایشان ابدی حک می  شود....این دروغی بیش نیست که هر آنچه از دیده برود  از دل نیز خواهد رفت....شاید  نباشد!  ولی همه خیابان ها سرجایشان هستند....لحظه های بارانی تکرار می شود هر چند گاه...و خاطره ها همیشه زنده می مانند...

برچسب: نویسنده: ساناز حسینی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 0:20

صفحه بندی